۱۳۸۷/۲/۲۶

جامعه سفله پرور

احد ده بزرگی شاعر مجیزگوی شیرازی که الحق در چاپلوسی خود را زبانزد خاص وعام کرده است در جلسه ای متشکل از شعرای فارس ودرحضور آیت الله خامنه ای آنچنان به نثر ونظم مجیز گویی وچاپلوسی نمود که آه از نهاد رهبرش ، عزیز دلش وولایت امرش بدر آمد واز تمجید این سگ آستان سر باز زد . وخطاب به او گفت :اگر مخاطب این غزل من نبودم بی شک شمارا تحسین می کردم و وقتی که سگ آستان متحیّرانه لب گشود وگفت : این مصداق اتمّ ولایت امر است خامنه ای به او خطاب کرد که دیگر تفسیر نفرمایید . آری این سفله که خود را شاعر وادیب می داند ای کاش در زمان سرودن غزلش این بیت شاعر آزاده ایران زمین ناصر خسرو قبادیانی را بیاد می آورد که فرمود:
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ لفظ دری را
من با تعریف وتمجید در حد معقول مخالف نیستم . اما تعریف وتمجید از چه کسی و با چه کارنامه ای .
بی شک فارس در دوران مختلف حیات خویش جدا ی از مردان بزرگ فرومایگان فراوانی چون احد ده بزرگی به خود دیده است و بی سبب نیست که حافظ فرمود :
آب وهوای فارس عجب سفله پروراست
کوهمرهی که خیمه از این خاک برکنم
واین هم شعری که خطاب به این سفله سروده شده :
احدا چاپلوسیت تبریک .................... هنر پای بوسیت تبریک
کاسه لیسی نه کار با شرفان ............ بیشرف کاسه لیسیت تبریک
مرد خود کامه ای عزیز دلت ............ این خدای زمینیت تبریک
مدح بت با غرور می گویی .............. کیش وآئین دینیت تبریک
خانه زادین غلام خانه شیخ ............. سر خوان لقمه چینیت تبریک
ساز ناجور عرصه شعری ............... شیون اربعینیت تبریک
لقمه ای نان واین همه خفت ............ نزد نیکان زبونیت تبریک
آبرو داده نان کف آوردی ................ جای دونان نشینیت تبریک
غافل از قبح کار خویش شدی .......... دید تا نوک بینیت تبریک
تو که مطرود عرصه‌ی ادبی............ کنج عُزلت نشینیت تبریک
مدح گفتی صله کف آوردی ............. سکه‌ی کنج سینیت تبریک
گفت« ساسان» احد ذلیل شده ......... جای گل خارچینیت تبریک
26/2/86

۱۳۸۷/۱/۲۴

نماز سردار

در خبر ها آمده بود که سردار زرعی فرمانده انتظامی تهران بزرگ را با شش زن عریان در خانه ای در شمال شهر دستگیر کرده اند وزنان در باز جویی عنوان نمودند که سردار آنان را عریان مجبور به اقامه نماز جماعت نموده است !!! شعر زیر به همین مناسبت سروده شده است :
نماز سردار
در نماز سحرم نعمت یزدان آمد
شش نفر حوری طناز به مهمان آمد
بسم الله چوجاری بشد از بین لبم
با لب « شیرین » و« شیما» به لبم جان آمد
حمد الله چو می گفتم ازاین فوز عظیم
که «پری ناز» با آن چاه زنخدان آمد
ذکری از رحم خدا بود مرا بین نماز
که « فریبا» قدح می زده خندان آمد
مالک یوم جزا را چو به لب آوردم
«حوریه» با دوعدد لیموی لرزان آمد
تا که نعمت طلبیدم زخداوند بزرگ
در برم «مهری» سر مست غزل خوان آمد
در قنوتم که دعای فرجش می خواندم
هم به تعداد امامان کپل و ران آمد
من که سردار رشیدم دراین کشور دین
امنیت با من ازین گونه به تهران آمد
حافظا ما به نمازیم به قرآن همه عمر
اشهدو انُّ که سردار با ایمان آمد
4/1/1387

۱۳۸۶/۱۰/۳۰

امروزما

مداحی گردن کلفت درمیان خیل مردمی مسخ شده وبیگانه با خرد با شوری فراوان شرح وقایع کربلا میداد وآنچنان با جزئیات وقایع آن روز را تعریف میکرد که توگویی در کنار میدان نبرد ایستاده وآنچه را هم اکنون می بیند بیان می کند مردانی پیر وجوان بر گرد منبر او آنچان شیون میکردند وبر سر می زدند که مرا بیاد فیلم «چقدر میگیری گریه کنی »انداخت । این مریدان تهی از عقل چنان شیفته این تعاریف خرق عادت شده اند که یک لحظه از خود نمی پرسند که این مردک چگونه این چنین جزئیات را از واقعه ای که 1400 سال پیش اتفاق افتاده وشرح آن بعد از 400سال به رشته تحریر در آمده است را تعریف می کند . یک لحظه نمی اندیشند که اگراین مشیّت الهی است پس برای وقوع این مشیّت 1400سال گریه وزاری چرا ؟ ره آورد این همه برسر زدن چیست ؟ من با دیدن این صحنه ها هرگز امیدی به تغییر در این جامعه ندارم و مردم این دیار را لایق شرایطی به از این نمی بینم । ونا خود آگاه بیاد بخشی از سروده زنده یادمهدی اخوان ثالت می افتم که گفت :
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانهء ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند
ای گروهی برگ های زرد چرکین تار چرکین پود
یاد گار خشکسالی های گرد آلود
هیچ بارانی شما را شُست نتواند .
تاسوعا 27/10/1386

۱۳۸۶/۸/۲۷

در احوال مردم سر زمینم

در این اندیشه ام که چرا بدین روز گرفتاریم ، با هرکس که لب به سخن باز می کنی ، چه دارا وچه ندار ، همه می نالند از دست روزگار ، به ادبیات حدود هزار وچند صد ساله گذشته که می نگری ( ادبیاتی که بار رسالت تاریخ را نیز بدوش کشیده است ) ، می بینی سرشار از نارضایتی وناله وآه است ، انگاه واقف می شوی که با دردی کهن سروکار داری ، راستی فرزندان این مام پیر دراین پروسه طولانی بدنبال چه بوده اند ، این چه دردی است که بیش از هزارسال گریبان این مردم را گرفته است ؟ این سوز وگداز وناله ها در فراق چیست ؟ از زندگی چه می خواهیم ؟ وضعیت وشرایط مطابق میلمان کدام است ؟ آیا در زندگی هدف گذاری کرده ایم ؟ آیا به آنچه بطور روتین انجام می دهیم می اندیشیم ؟ چقدر درخلوت خویش به نقد افکار ، کردار وباورهای خود می اندیشیم ؟ هیچ فکر کرده ایم که تحول در جوامع از کجا شروع می شود؟
من بر این باورم که تحول بنیادین وپایا در جامعه منوط به تحول در اذهان اکثریت افراد جامعه است وهرچه این اکثریت گستره بیشتری داشته باشد ، سرعت وپایایی تحول بیشتر است . چرا که تغییر در تفکر تغییر در عمل را در پی خواهد داشت . از دید من حکومتها برآیند تفکر واعمال جمعی افراد جامعه هستند . نمی شود اکثریت جامعه واقعا" تفکری دمکراتیک داشته باشند ودر عین حال حکومت در چنین جامعه ای غیر دمکراتیک باشد . تاکید من بر واژه واقعا" بخاطر این است که می شود باتفکر دمکراتیک بیگانه بود ودر عین حال زیباترین وشیواترین بیان دمکراتیک را داشت ، اماجامعه نیازمند عمل دمکراتیک است واگر کمی به پیرامون خویش بنگریم خواهیم دید که در بیان دمکراتیک دیکتاتورها دست بالا را دارند .
من تمام بارتغییر در جامعه را متوجه حکومتها نمی کنم بلکه حکومتهای دمکراتیک را تسهیل کننده روند روبه توسعه وپیشرفت دمکراسی دانسته و حکومتهای غیر دمکراتیک را کند کننده ومانع روند روبه توسعه وپیشرفت دمکراسی می دانم ومعتقدم که در هیچ جامعه ای روند روبه رشد دمکراسی متوقف نخواهد شد . ومعتقدم که قدرت مندان جوامع غیر دمکراتیک بعلت ترس وهراس دائمی که همزاد حکومتهای غیر دمکراتیک است هیچگاه لذت واقعی قدرت وحکومت را درک نخواهند کرد .
من اولین گام در روند پیشرفت دمکراسی را نقد خود ، اندیشیدن به عملکرد خود وانتخاب رفتار ،منش و کنشی با افراد جامعه می دانم که اگر خود در معرض آن گونه رفتار ،منش و کنش قرارگیریم رنجیده نشویم . بعبارت دیگر انتخاب رفتاری انسانی بر مبنای فطرت انسانیمان بی توجه به تفاوتهای ظاهری در باور، قومیت , مذهب وهر نوع تعلق دیگری . آری داشتن رفتاری بدور از هر گونه تعلق چنانکه حافظ فرمود:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ----- زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
27/8/86

۱۳۸۶/۵/۹

پیشگفتار

پیشگفتار
آنچه باعث شد که در این وبلاگ بطور ناشناس قلم بزنم . دردی است جان کاه که حاصل مطالعه در باب کنش ها , واکنشها , باور ها ورفتار مردم جامعه ای است که در آن زندگی می کنم . من که زمانی شیفته این فرهنگ وتمدن بودم وقتی که در برخوردها وتجارب شخصی ومشاهدات عینی با مردمی روبرومی شوم که آگاهانه وناآگاهانه راه ظلالت را میپویند وقتی می بینم که در جامعه ای می زیم که در آن از خصایل انسانی راستی و راست کرداری, امانت وامانتداری , شرف وشرافتمندی , آبرو وآبروداری و.... نشانی نمانده است دلم به درد می آید , وآروز میکنم کاش زاد وبوم دیگری داشتم . نیک که می نگرم می بینم که همه این ها حاصل استبداد است . نمی دانم که چرا حاصل سالها تلاش ما برای کسب آزادی ره آوردی نداشته است گویا این خاک توان پرورش نهال آزادی را ندارد .ودر آن از بذر آزادی دراندک مدتی درخت تناور استبداد به اشکال گوناگون می روید . درنبود آزادی است که همه برای بود مادی خویش دورنگ وبعبارتی بوقلمون صفت می شویم واین ربطی به امروز ودیروزمان ندارد در سراسر تاریخ کهن این مرزو بوم می توان از آن نشان گرفت . آزاده ترین ما نیز مجبور می شود در جمع آن نشان دهد که در خلوت نیست . من خود نیز ازین امر مبرا نیستم چراکه مجبورم نیاز مادی خود وخانواده ام را تامین کنم . درد من از این است که می دانم چگونه سم احتیاج , شجاعت شیریم را فدا ومکاری روباهیم را عطا می کند . آری عشق به استبداد درجان مان ریشه دارد . تعجب نکنید که گفتم عشق به استبداد ,نمی شود که مردمی گوشه چشمی به کالایی , فکری , باوری یا هرچیز دیگری نداشته باشند ولی در عین حال قرنها با آن زندگی کنند وهر بار که آن را از در برانند از پنجره وارد شود . ما خود آتش بیار این معرکه ایم , خود آگاه ونا خود آگاه بر این آسیاب آب می ریزیم . راه درازی در پیش داریم , باید به همه چیز شک کنیم ودوباره از همه چیز با نگاهی نو شناختی جدید بدست آوریم , بعبارت دیگر باید ذهن را شست با آبی دیگر . بدون تغیر ذهن ها تغییر احوال ممکن نیست