۱۳۸۸/۹/۷

سحر خیز

بی مناسبت ندیدم اکنون که عیسی سحرخیز در زندان است وآقای محسنی اژه‌ای دادستان کل کشور است شعری را که به ماجرای گاز گرفتن کتف آقای سحرخیز توسط محسنی اژه‌ای وپرتاب قندان به وی در نشست کمسیون مطبوعات اشاره داشت وچندین سال پیش سروده بودم را منتشر کنم.
سحر خیز
ای سحر خیز عامل مزدور
اژه ای محسنم زمن شودور
رو دفاع از قلم بدست مکن
روشفاعت زمرد مست مکن
شیخم وقائلم به شرع نبی
دیده ام من به خواب خویش شبی
که ترا سر به زیر خواهم کرد
در اوینت اسیر خواهم کرد
داخل کمسیون مطبوعات
شاهکاری کنم که گردی مات
می زنم بر سر تو قندانی
تا نکو قدر عافیت دانی
گر افاقه نکرد قندانم
گوشت کِتفَت خوراک دندانم
گر لجاجت کنی توبا نظرم
بامدادت سوی اوین ببرم
تا به دستور آن «سعید»* عزیز
بخورد بر سر تو میله تیز
همچو«زهرا»** اسیر خاک شوی
سر دبیر لجوج هلاک شوی

* اشاره به سعید مرتضوی دادستان وقت تهران
** اشاره به زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی کانادایی که در زندان اوین کشته شد
ساسان ساسانی 7/9/1388

۱۳۸۸/۷/۲۹

ای رجایی

شعری از هادی خرسندی با عنوان «ای رجایی رجایی رجایی» در سایت گویا نیوزخواندم ومطلبی بشرح ذیل برایش ایمیل کردم
هادی جان شعر «ای رجایی رجایی رجایی» شما را خواندم درجایی به رجایی گفته ای که « جای طاغوت حالا نشسته » درحالیکه وقتی رجایی درسازمان ملل بود هم جای طاغوت (شاه)سلف همین شخص (خمینی )نشسته بود ونظام عوض نشده لذا من با پوزش شعر شما را اینگونه دوباره نویسی کردم با افزودنی هایی
ای رجائی رجائی رجائی .......... پس کجائی کجائی کجائی؟
سازمان ملل يادت آيد..........کفش خود کندن و پانمائی!
***

شرح ميدادی از محبس شاه ..........شرح آزار و نوحه‌سرائی
شاهدی گشته بودی درآنجا..........کز ستم ها کنی رونمایی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........نیستی تا ببینی ، کجائی؟
جای طاغوت حالا نشسته! ..........سیدعلی شیخک بی حیایی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........کاش ميشد که حالا بيایی

از شکنجه بگوبی دوباره ..........وز تجاوزگران سپاهی ؛
***

رفته کهریزک ویا اوینی.......... تا به چشمان خودهم ببينی
روده و مقعد پاره پاره! ..........درعدالت به رسم خمینی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........پس کجائی کجائی کجائی؟
نیستی سیدعلی راببینی ..........می کند دروطن اوخدایی
***
مهدی ازدست اوشد فراری .......... موسوی صانعی درحصاری
شیخ کروب راخوانده جاسوس .......... حاج حسین شریعتمداری
***
چین ، کره روسیه دوستانند ..........وحدت کفرورسم خدایی
پولمان رفت لبنان وغزه .......... ساکنان وطن درگدایی
***
آه «ساسان » تو با «هادی» ما .......... می زنید بانگ آزادی ما
دارم امید تا که ببینید ..............روز آزادی وشادی ما

ساسان ساسانی 29/7/1388

۱۳۸۸/۳/۲۵

ولایت موروثی

به نظر من آنچه امروز در ایران رخ می‌دهد تکرار بخشی از تاریخ اسلام در دوران معاویه است چنانکه می‌دانید در صدر اسلام بعد ازرحلت پیامبر انتخاب خلفا با بیعت مردم انجام شد که شروع آن از اجتماع سقفیه بود واین امر رواج داشت تا خلیفه چهارم علی بن ابیطالب علی پس از انتصاب به خلافت در تغییر معاویه حاکم شام که منصوب عثمان بود ناتوان شد ودر برخورد نظامی که بین او ومعاویه صورت گرفت وقصد آن به پایین کشاندن معاویه از حاکمیت شام بود موفق نشد چون در جریان جنگ صفین معاویه که شکست را نزدیک دید با کمک ترفند مشاور خود عَمربن عاص با حیله جنگ را به حکمیت کشاند وبا حیله ای که عمربن عاص بکار برد علی را درحکمیت شکست داد ومعاویه را خیلفه خواند واین امر آتش مخالفت را در اردوگاه علی روشن کرد تا به جنگ خوارج ودر نهایت ترور علی توسط فردی از یاران دیروز او (خوارج ) انجامید وبا ترور علی معاویه عملا خلیفه بلامنازع تمام مسلمین گردید وفرزندان علی از جمله حسن وحسین نیز برابر شواهد تاریخ چه از سر ناتوانی مقابله با معاویه وچه به هر دلیل دیگری با معاویه ظاهرا کنار آمدند وقرارداد صلحی بین امام حسن ومعاویه منعقد شد । لازم به ذکر است که معاویه در طول حکومت خود با آن دسته از صحابه رسول خدا که منتقد وی بودند با توجه به میزان نفوذ وقدرت آنان خشن ترین رفتار ها را کرد وسعی در نابودی آنان نمود برای نمونه رفتاری که با ابوذر داشت چرا چون او خیال دیگری را در سر می پروراند خیال تبدیل خلافت به سلطنت او برنامه ریزی می کرد تا بعد از خود فرزندش یزید را به جانشینی برگزیند وهمین امر تبدیل خلافت به سلطنت بود که واقعه کربلا را در پی آورد ماجرای امروز ایران نیز چیزی تا حدودی شبیه دوران معاویه است وقتی پس از درگذشت آیت الله خمینی در جریان مجلس خبرگان آقای رفسنجانی که برای بحیطه عمل در آوردن آرمانهایش در آتش کسب مقام ریاست جمهوری مقتدر که بخاطر تغییرات انجام شده درجریان بازنگری قانون اساسی می‌سوخت وخیال امیر کبیر شدن داشت با یک نوع شعبده بازی خبرگان را قانع کرد که آقای خامنه ای را به رهبری برگزینند هرگز فکر نمی‌کرد که بعد از هشت سال کم کم جرقه های اختلاف بین او وخامنه‌ای روی بنمایاند آقای رفسنجانی که مقام ریاست جمهوری را کسب کرده بود در معرفی کابینه خود گفت کابینه من کابینه سیاسی نیست کابینه کار است ومن خود به حد کافی سیاسی هستم همچنانکه او مست از دوران به اصطلاح سازندگی بود وبا زیرکی خاصی سران اپوزسیون در خارج از کشور را قلع وقمع می کرد ؛ پسران ودختران واقوام در کار نفت وتجارت بودند اما در این طرف پسران ولی فقیه راه حوزه پیش گرفتند وبزرگترینشان با حمایت پدر دفتر رهبری را به نهاد رهبری تبدیل کردو دولتی درسایه وسازمان های اطلاعات موازی درست کرد وتا توانست از یار دیرین پدر واعوان وانصارش گزک برای روز مبادا ذخیره کرد چون مدت ریاست جمهوری رفسنجانی پایان یافت ولایت امر اراده نمود که رئیس جمهوری فرمایشی را به خلق دیکته نماید ابروباد ومه وخورشیدو فلک درکار شدندتا اراده رهبر محقق گردد اما حضور مردم وگسترش آگاهی و جوّی که در جامعه تحت تاثیر این شعار « می‌نویسیم خاتمی می‌خوانند ناطق » ایجاد شد وتعهدی که رفسنجانی در صیانت از آرا در نماز جمعه نمود نتیجه انتخابات وفق مراد نشد ورهبر اولین شکست مفتضحانه خویش را تجربه نمود واز آنجا که گربه را از هر طرف که بیندازی چهار دست وپا به زمین می آید حضور مردم را که نه بزرگی به او بود را به حساب تعهد مردم وعشق به نظام گذاشت اما تا آنجا که توانست چون خاتمی را مردی منفعل دید در مقابل دولتش کارشکنی کرد به گفته خود خاتمی هر نُه روز یک بحران ودر طول دوران خاتمی نیز تا توانست جامعه روشنفکری ومنتقدان سیاسی آزاده را با تروروتوقیف وقلع وقمع مطبوعات به حاشیه راند وفرصت سوزی خاتمی ودلسری مردم از اصلاح طلبان زمینه را برای حضور نیرویی نوکر صفت مریدی احمق وتوده پسند فراهم نمود کافی بود با کمی تقلب در دور اول وی در دور دوم در برابر اکبر رفسنجانی نماد 26 ساله انقلاب قرار گیرد وبا حمایت دفتر گزک‌های گرفته شده از رفسنجانی با ضریبی بالا عیان گرددودر سطح جامعه ترویج گردد پروژه ای که در انتخابات نهم روی داد ورهبرنه مردم به انقلاب اسلامی و اصلاح طلبانش را بحساب رای مرید خویش وتایید نظام واریز نمود وفردی را به جهان ساسیت دنیا معرفی کرد که الحق والانصاف طرفه پدیده ای بود با این کار هم یار دیروز را که در هر صورت آلتر ناتیوی است بی آبرو کرد تااز نفوذ کلامش در جامعه بکاهد وهم با رئیس جمهور کردن مرید سکان اجرایی کشور را در پشت پرده در دست گرفت اگر نه بوسیله خود بلکه با تیم فرزند ارشد که چشم به ولایت فردا دارد ودر این پروسه زمانی نیز با دادن رانت‌هایی اقتصادی به امثال مکارم ومصباح ونوری همدانی ودیگر مراجع جیره خوار برای خود حکم مرجعیت دست وپا کرد وهم برای فرزند ارشد درجه اجتهاد گرفت وتا آنجا که توان داشت دولت مرید خرافه گرا وحلقه بگوش را بی محابا بدون توجه به ویرانگریهایش در زمینه‌های مختلف اعم از اقتصادی وسیاست خارجی بدون توجه به فساد نهادینه شده در آن تایید نمود ودر این آخرین پرده قصد داشت تا ضمن زدن ریشه جمهوریت هم کینه در دل از موسوی را التیام بخشد وهم با بی آبرو کردن یاران خمینی (صحابه امام ) امثال رفسنجانی , ناطق , کروبی , موسوی خوئینی وخاتمی ودیگر حامیان سرشناس موسوی وکروبی آخرین تیر های خلاص را برآنان وارد آورد تا در فضایی ایزوله بعد از مرگ زمینه برای ولایت موروثی وجانشینی فرزند تشنه قدرت مانده درحجاب این سالیان بجای خود فراهم آورد اما جالب است که تاریخ تکرار می‌شود وحسینی دیگر با تکیه بر آراء مردمی با شعور وشورعلم مخالفت بر می‌افرازد نمی دانم شاید ایران شاهد کربلایی دیگر باشد . فردای ایران خواهد گفت که میر حسین حسین می‌شود یا مختار .
ساسان ساسانی 25/3/1388

۱۳۸۸/۳/۲۳

وقاحت فقیه

امروزنتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در ایران با مهندسی از پیش تعیین شده‌ای وبا فراز ونشیب‌هایی اعلام شد وبرگ سیاه دیگری از اوج وقاحت فقیه را به نمایش گذاشت وحدیث سازان دیروز ( رفسنجانی و... ) میوه خویش را از درخت منحوس ولایت مطلقه فقیه که با فریب مردم در20 سال غرس نمودند؛ امروز چیدند . شعر زیر تحت تاثیر اعلام نتایج آرا سروده شد
همه را بُهت گرفت
ماه خرداد است - لیک
همه گان یخ زده‌اند
روح شادابی دیروز فسُرده ست کنون
مرگ امید عجب مرگ بدی ست
هیچ کس فکر نمی کرد وقاحت بشود سُکاندار
وبه این خلق بگوید
که ذغال است سفید
ناله در گوش چه چاهی بکنیم
زهر فریاد کجا از دل خود دور کنیم
نعش امید که مانده است براین سینه‌ی تنگ
در کجای وطن غمزده مان
دفن ودرگور کنیم
مردمی ساده دلیم
خاکمان زرخیز است
باوری کهنه بلامان شده است
واز این روست که ما ویرانیم
گرچه پرورده‌ی این مام قشنگ ایرانیم
ساسان ساسانی 23/3/1388

۱۳۸۸/۳/۵

وطن یعنی

وطن یعنی فساد بی نهایت................ وطن یعنی که دین عین سیاست

وطن یعنی عبا عمامه نعلین.............. وطن یعنی که نحسی بین سعدین

وطن یعنی زمان رنگ سیاهی........... وطن یعنی تباهی در تباهی

وطن یعنی عزا وگریه زاری................زدن زنجیر از بهر ناهاری

وطن یعنی عزای بی نهایت............... سروسینه زدن بهر شفاعت

وطن یعنی خرد تعطیل کردن............ برای خرشدن تعجیل کردن

وطن یعنی خدای تشنه‌ی خون........ وطن یعنی بمانی مسخ ومجنون

وطن یعنی جوانان بر سر دار..............وطن یعنی بها دادن به ادبار

وطن یعنی دعای ندبه واشک............ زدن بر سر برای آب یک مشک

وطن یعنی اسیر دام تزویر................ وطن یعنی که بد افتاده‌ایم گیر

وطن یعنی چو بَرّه زنده ماندن.......... به هرسویی که چوپان گفت راندن

وطن یعنی قبول سفله بودن............. وشیخی را به خود قیم نمودن

وطن یعنی ضلالت فقر نکبت..............وطن یعنی تعصب جهل خّفت

وطن یعنی که عزت رفت بر باد.......... زگمراهی نگر بر ما چه افتاد

وطن یعنی ببین اسلام این است.........بمانی معتقد اوضاع همین است

ساسانی 3/3/1388

۱۳۸۷/۱۱/۲۶

بیدار شو فروغ

بیدار شو فروغ
ای شاعر عزیز
در سالهای پیش
خواندی به گوش ما
ایمان بیاوردیم به آغاز فصل سرد
از خواب خویش گفتی و
آن کس که میرسد
بیدارشو فروغ
خوابت وقوع یافت
آمد کسی درست همانسان که گفته‌ای
کسی که مثل هیچکس نبود
مثل پدر نبود
مثل انسی نبود
مثل یحیی نبود
مثل مادر نبود
مثل خودش بود
مثل کسی که شریعتی گفت
او آمد از درون باور کهن ما
در دشت اعتقاداتمان روئید
ودر سایه ایمانمان رشد کرد
او آمد مثل هیچکس نبود
اما همه را مرید خود کرد
روشنفکر را
راست را وچپ را
زنان را ومردان را
بی خردانه در آسمانش دیدم
وبی اندیشه ای همه اورا ستودیم
ما راست قامت بودیم
او خمیده پشت
او قامت راست کرد
وما راست قامتان خمیده شدیم
او نیک ما را شناخت
او آینه بود
در او تصویر حماقت مان را دیدیم
آرزو داشتیم او بیاید واز هیچکس نترسد
واسمش شبیه اسمهای اول نماز مادرمان باشد
وبتواند از مغازه سید جواد هرچه لازم دارد نسیه بگیرد
وبتواند هزار را ازروی بیست میلیون بردارد بی آنکه کم بیاورد
آرزو داشتیم
کسی بیاید که دلش باماست
کسی که زیر درختهای کهنه یحیی بچه کرده است
کسی از باران از صدای شرشر باران ومیان پچ پچ اطلسی
کسی که سفره بینداز
وهمه چیز را قسمت کند
نان را
نمره مریضخانه را
سینمای فردین را
شربت سیاه سرفه را
بیدارشو فروغ او آمد
از هیچ کس نترسید
دلش با ما نبود
حرفش با مابود
واسمش شبیه اسم های اول نماز بود
واز هرجا هرچه خواست برداشت
وتوانست یک میلیون را
از روی سی وپنج میلیون بردارد وکم نیاورد
او آمد از میان باورهای کهن ما
از درون حماقت روشنفکران
نه از میان شرشر باران
از درون رگبار گلوله ها
او آمد
نان را برید وزبان را
سینمای فردین رابست
وشربت سیاه سرفه را به ناصرخسرو برد
ونمره مریضخانه را پولی کرد
در خت های خانه سید جواد را قسمت نکرد
جنگلهای شمال را تاراج کرد
ما منتظریم
قرن هاست که منتظریم
که کسی می آید
وبرایمان کاری می کند
ولی همیشه
پس از سالها
کسی می آید ولی دریغ
برایمان کاری نمی کند
چون می‌داند
که ماعاشقیم
قبل از آنکه
عاقل باشیم
4/8/1385

۱۳۸۷/۵/۷

پرسید چرا چنینیم گفتم

روابط انسانی در جوامع دمکراتیک بر مببنای رقابت عادلانه بین انسانها بنیان گذاشته شده است وضامن و داور این رقابت عادلانه قانون اساسی این کشورهاست که براساس اصول دمکراتیک منبعث از منشور جهانی حقوق بشر تنظیم گردیده است هر چند میزان پایبندی به اصول منشور جهانی حقوق بشر درجوامع دمکراتیک عدد ثابتی نیست وطیف گسترده ای دارد ودر هیچیک از کشورهای موجود دنیا این پایندی صددرصد نیست وخود این موضوع دلایل خاص خود را دارد ولی به جرئت میتوان گفت که جوامع دمکراتیک مرزهای بین 80الی 90 درصد را در به اجرا درآوردن اصول مذکور درجامعه ء خود بدست آورده اند در جامعه دمکراتیک افراد جامعه در زمینه های مختلف باهم مسابقه می دهند در تکنولوژی ِ تولید , کسب علم , فنآوری , هنر و... وذات مسابقه وجود دوطرف وهمچنین داور است । کسی در جهت حذف دیگری حرکت نمی کند حرکت درجهت اثبات برتری بر رقیب است بنابراین حفظ رقیب و داوری که اعلام کننده نتیجه رقابت است از واجبات جامعه دمکراتیک است از اینجا می شود فهمید که چرا افراد در جامعه دمکراتیک به قانون احترام می گذارند چون احترام به داور از جمله اصول بازی است . برای پیروزی در جامعه دمکراتیک نیاز به سلاح است سلاح در اینجا کسب دانشی است در رابطه با فعالیت یا بعبارت دیگر مسابقه ای که می خواهی در آن شرکت کنی واز اینجا می توان فهمید که چرا در جوامع دمکراتیک افراد به نسبت بسیار کمتری به دنبال کسب رابطه هستند . در جامعه غیر دمکراتیک مسابقه نیست بلکه نبرد است وقانون نبرد برمبنای حذف حریف است وبرای حذف شما احتیاج به داور نداری ومحتاج مقررات هم نیستی چرا چون حریف را باید به هرطریق ممکن حذف کرد واینجاست که می بینی در جوامع غیر دمکراتیک افراد به قانون احترام نمی گذارند وهر کس در حد توان وجایگاه خود قانون را نقض کرده وآنرا برای مادون خود قابل احترام می داند . افراد برای دستیابی به مراتب بالاتر به هرترفندی متوسل می شوند از رشوه ؛ پیدا کردن پارتی ؛ ریاکاری ؛ جاسوسی وخالی کردن زیر پای رقبا گرفته تاهزار راه و شگرد پیدا وناپیدای دیگر وافراد فقیر؛ ناتوان وبی کس که در این چرخه راه به جایی نمی برند نیز به ماوراء الطبیعه گرایش می یابند به رمال ها وجادوگر ها وامامزاده ها وده ها وسیله دیگر متوسل می شوند واز این رهگذر خرافات در جامعه گسترش می یابد وگسترش خرافات سبب ظهور قشری شیاد و مفتخوردر جامعه می گرددکه با سوار شدن بر موج مراد وتکیه بر باورهای خرافی عوام آنان را سرکیسه کنند که نمونه های بسیار آن را در صفحات حوادث روزنامه ها می شود مشاهده کرد. دسته ای از افراد که از بکارگیری خرافات وجادو وجنبل راه بجایی نمی برند برای غلبه بر یاس به مواد مخدر روی می آورند ومیزان گرایش به مواد مخدر خود یکی از شاخصه های میزان حضور آزادی در جامعه است . واز اینجاست که در جامعه غیر دمکراتیک شعار «حضرت بافور ما بر همه دردی دواست» رخ می نماید غافل از آنکه باید « حضرت آزادی » را درجای آن قرارداد. همان خورشیدی که طلوعش غرب را از تاریکی قرون وسطی رهانید . وما بیش از صد سال است که چشم بر طلوعش دوختیم برهه های کوتاهی تن به حرارتش سپردیم ولی چون هنوز درک درستی در چگونگی استفاده از نورش نداشتیم
تن در حرراتش سوختیم وبه تیره ابرهای استبداد چهره اش پوشاندیم ودریغا که برای دوباره دیدنش چه جانها که ندادیم چه خونها که نخوردیم ।
ساسانی

۱۳۸۷/۴/۲۹

تار اسلامی

محمد رضا لطفی یکی از نوازنده گان چیره دست تار در گفتگویی با خبر گزاری فارس اعلام داشته که : به عقیده من هنر آمدنی است من هیچ وقت تصمیم نمی گیرم قطعه ای بسازیم بلکه حالی و حرارتی آمده که من را به ساخت اثر واداشته است. وی اظهار داشت:من عاشق حضرت علی(ع) هستم. در یک پروسه روحی نیز ارتباطی معنوی با حضرت رسول(ص)، این شخصیت بزرگ، یافتم. این آهنگساز ادامه داد: ساخت قطعه ای در مدح پیامبر در دل من وجود دارد و باید آن شرایط آماده شود.
من از این که این استاد به پیروی از سیاست روز میخواهد موسیقی اصیل این سرزمین را هم به اسلام پیوند زند دلم گرفت وگفتم دریغا که در این بوم بر برای یک لقمه نان چه هزینه ها که نبایدپرداخت . شعر زیر حاصل این حال وهواست
ای که زیبا می نوازی تار خود
نام دین را حذف کن از کار خود
دین تو با ساز از کی آشناست
تو نمی دانی که دین ضد غناست
ساز دین جان ها گرفته روی دار
لیک جان بخشد به ما ها ساز تار
ساز تو خوش می نماید حال را
دین کجا یابد چنین اقبال را
لطفیا آهنگ تارت ساز کن
دین خود در خلوتت ابراز کن
موسیقی با دین نباشد سازگار
تار بی دین زن که ماند یاد گار
این نصیحت بشنو از «ساسان» ما
تا شوی ما نا تو در اذهان ما
ساسانی 29/4/1387

۱۳۸۷/۴/۲۰

نگاه

وقتی در احوال خود واکثریت هموطنانم می نگرم و کنش ها وواکنش های آنان را در برابر پدیده ها وشنیده ها با اندک دقتی فراخور بظاعت علمی وآگاهی خویش مورد نقد وبررسی قرار می دهم ، می بینم که واکنش مردم در مورد پدیده ها واکنش قضا وقدری است هیچگونه کنکاشی در مورد شناخت علت ومعلولی آن بعمل نمی آورند براحتی واقعه را می پذیرند وبراین باورند که مقدّر چنین بوده است । واکنش اغلب ما در مورد شنیدها نیز شبیه دستگاه های ضبط مغناطیسی است آنچه می شنویم را بدون آنکه آن را رد ترازوی عقل بسنجیم می پذیریم وبیشتر مواقع چونان دستگاهای پیشرفته چیزهایی نیز برآن می افزاییم وبقول معرف یک کلاغ چهل کلاغ می کنیم । عدم تفکر مردم در مورد شنیده هایشان مرا بیاد داستان دهقان وگنجشک می اندازد که نقل آن را خالی از فایده نمی بینم وداستان از این قرار است ... دهقانی گنجشکی را گرفت با خود گفت این را کباب کرده ومی خورم گنجشک که از قصد دهقان آگاه شد اورا گفت : ای مرد من جثه ناچیزی دارم واز خوردن من ترا سیری حاصل نیاید اگر مرا آزاد کنی ترا سه پند خواهم داد پند اول ودوم را هم اکنون به تو می دهم وپند سوم را پس از رهایی بر سر دیوار می گویم دهقان قبول کرد گنچشک گفت پند اول اینکه «از انچه از دستت رفت افسوس مخور » وپند دوم اینکه « هیچ محالی را باور مکن » دهقان گنجشک را رهانید گنجشک بر سر دیوار نشست وگفت ای دهقان فریب خوردی اگر مرامی کشتی در سنگدان من گوهر ی به وزن ده مثقال (46گرم ) می یافتی اندوهی دهقان را فراگرفت وپشیمان از کردهء خویش گنجشک را گفت اگر دوباره به پیش من بیایی ازتو در قفسی زیبا نگهداری خواهم کرد وبه تو آب ودانه خواهم داد و... گنجشک امتناع کرد وپرید وبرشاخه درختی نشست دهقان ناامید گنجشک را گفت پس پند سوم را بگو گنجشک گفت : «هر گاه به پند اول ودوم عمل کردی پند سوم را به تو خواهم داد »
ساسانی 20/4/1386

۱۳۸۷/۴/۷

اوضاع وطن

دیدی سه دهه پیش وطن خَر تو خَری شد
احساس قوی گشت وخِرَد دَر بِدری شد
آن کس که دم از خلق و وطن بود شعارش
دیدی که طرفدار اراجیف خری شد
آن کو که دمکرات بودو اهل تعقّل
دیدی که چه سان مُعترفِ جن ّ وپَری شد
آن کس که ز علم وادبش خلق به حیرت
توجیه گر اصل قضاو قدری شد
با پشت خم وبنیهء کم جبههء ملّی
پشت سر سنجابی کارِش باربری شد
افسوس که آن ملت بالای سی میلیون
بازیچه یک جمع هفشدَه نفری شد
ای وای که اندوخته ءکشور دارا
مسکن به دُبی گشته وشرکت قَطَری شد
آن نهضت آزادی هالو صفت ما
در نیمهء ره کلّه اش از عقل بری شد
هر سر که به اخلاص به دربار فرو بود
یک تیر نصیبش ز سلاح کمری شد
اندیشه وران رخت از این خاک ببستند
آیندهء این ملک خدایا خطری شد
« ساسان » من از اوضاع وطن سخت غمینم
چون صاحب این ملک آخوند حشری شد
ساسانی