۱۳۸۸/۹/۷
سحر خیز
سحر خیز
ای سحر خیز عامل مزدور
اژه ای محسنم زمن شودور
رو دفاع از قلم بدست مکن
روشفاعت زمرد مست مکن
شیخم وقائلم به شرع نبی
دیده ام من به خواب خویش شبی
که ترا سر به زیر خواهم کرد
در اوینت اسیر خواهم کرد
داخل کمسیون مطبوعات
شاهکاری کنم که گردی مات
می زنم بر سر تو قندانی
تا نکو قدر عافیت دانی
گر افاقه نکرد قندانم
گوشت کِتفَت خوراک دندانم
گر لجاجت کنی توبا نظرم
بامدادت سوی اوین ببرم
تا به دستور آن «سعید»* عزیز
بخورد بر سر تو میله تیز
همچو«زهرا»** اسیر خاک شوی
سر دبیر لجوج هلاک شوی
* اشاره به سعید مرتضوی دادستان وقت تهران
** اشاره به زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی کانادایی که در زندان اوین کشته شد
ساسان ساسانی 7/9/1388
۱۳۸۸/۷/۲۹
ای رجایی
هادی جان شعر «ای رجایی رجایی رجایی» شما را خواندم درجایی به رجایی گفته ای که « جای طاغوت حالا نشسته » درحالیکه وقتی رجایی درسازمان ملل بود هم جای طاغوت (شاه)سلف همین شخص (خمینی )نشسته بود ونظام عوض نشده لذا من با پوزش شعر شما را اینگونه دوباره نویسی کردم با افزودنی هایی
ای رجائی رجائی رجائی .......... پس کجائی کجائی کجائی؟
سازمان ملل يادت آيد..........کفش خود کندن و پانمائی!
***
شرح ميدادی از محبس شاه ..........شرح آزار و نوحهسرائی
شاهدی گشته بودی درآنجا..........کز ستم ها کنی رونمایی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........نیستی تا ببینی ، کجائی؟
جای طاغوت حالا نشسته! ..........سیدعلی شیخک بی حیایی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........کاش ميشد که حالا بيایی
از شکنجه بگوبی دوباره ..........وز تجاوزگران سپاهی ؛
***
رفته کهریزک ویا اوینی.......... تا به چشمان خودهم ببينی
روده و مقعد پاره پاره! ..........درعدالت به رسم خمینی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........پس کجائی کجائی کجائی؟
نیستی سیدعلی راببینی ..........می کند دروطن اوخدایی
***
مهدی ازدست اوشد فراری .......... موسوی صانعی درحصاری
شیخ کروب راخوانده جاسوس .......... حاج حسین شریعتمداری
***
چین ، کره روسیه دوستانند ..........وحدت کفرورسم خدایی
پولمان رفت لبنان وغزه .......... ساکنان وطن درگدایی
***
آه «ساسان » تو با «هادی» ما .......... می زنید بانگ آزادی ما
دارم امید تا که ببینید ..............روز آزادی وشادی ما
ساسان ساسانی 29/7/1388
۱۳۸۸/۳/۲۵
ولایت موروثی
۱۳۸۸/۳/۲۳
وقاحت فقیه
همه را بُهت گرفت
ماه خرداد است - لیک
همه گان یخ زدهاند
روح شادابی دیروز فسُرده ست کنون
مرگ امید عجب مرگ بدی ست
هیچ کس فکر نمی کرد وقاحت بشود سُکاندار
وبه این خلق بگوید
که ذغال است سفید
ناله در گوش چه چاهی بکنیم
زهر فریاد کجا از دل خود دور کنیم
نعش امید که مانده است براین سینهی تنگ
در کجای وطن غمزده مان
دفن ودرگور کنیم
مردمی ساده دلیم
خاکمان زرخیز است
باوری کهنه بلامان شده است
واز این روست که ما ویرانیم
گرچه پروردهی این مام قشنگ ایرانیم
ساسان ساسانی 23/3/1388
۱۳۸۸/۳/۵
وطن یعنی
وطن یعنی فساد بی نهایت................ وطن یعنی که دین عین سیاست
وطن یعنی عبا عمامه نعلین.............. وطن یعنی که نحسی بین سعدین
وطن یعنی زمان رنگ سیاهی........... وطن یعنی تباهی در تباهی
وطن یعنی عزا وگریه زاری................زدن زنجیر از بهر ناهاری
وطن یعنی عزای بی نهایت............... سروسینه زدن بهر شفاعت
وطن یعنی خرد تعطیل کردن............ برای خرشدن تعجیل کردن
وطن یعنی خدای تشنهی خون........ وطن یعنی بمانی مسخ ومجنون
وطن یعنی جوانان بر سر دار..............وطن یعنی بها دادن به ادبار
وطن یعنی دعای ندبه واشک............ زدن بر سر برای آب یک مشک
وطن یعنی اسیر دام تزویر................ وطن یعنی که بد افتادهایم گیر
وطن یعنی چو بَرّه زنده ماندن.......... به هرسویی که چوپان گفت راندن
وطن یعنی قبول سفله بودن............. وشیخی را به خود قیم نمودن
وطن یعنی ضلالت فقر نکبت..............وطن یعنی تعصب جهل خّفت
وطن یعنی که عزت رفت بر باد.......... زگمراهی نگر بر ما چه افتاد
وطن یعنی ببین اسلام این است.........بمانی معتقد اوضاع همین است
ساسانی 3/3/1388
۱۳۸۷/۱۱/۲۶
بیدار شو فروغ
ای شاعر عزیز
در سالهای پیش
خواندی به گوش ما
ایمان بیاوردیم به آغاز فصل سرد
از خواب خویش گفتی و
آن کس که میرسد
بیدارشو فروغ
خوابت وقوع یافت
آمد کسی درست همانسان که گفتهای
کسی که مثل هیچکس نبود
مثل پدر نبود
مثل انسی نبود
مثل یحیی نبود
مثل مادر نبود
مثل خودش بود
مثل کسی که شریعتی گفت
او آمد از درون باور کهن ما
در دشت اعتقاداتمان روئید
ودر سایه ایمانمان رشد کرد
او آمد مثل هیچکس نبود
اما همه را مرید خود کرد
روشنفکر را
راست را وچپ را
زنان را ومردان را
بی خردانه در آسمانش دیدم
وبی اندیشه ای همه اورا ستودیم
ما راست قامت بودیم
او خمیده پشت
او قامت راست کرد
وما راست قامتان خمیده شدیم
او نیک ما را شناخت
او آینه بود
در او تصویر حماقت مان را دیدیم
آرزو داشتیم او بیاید واز هیچکس نترسد
واسمش شبیه اسمهای اول نماز مادرمان باشد
وبتواند از مغازه سید جواد هرچه لازم دارد نسیه بگیرد
وبتواند هزار را ازروی بیست میلیون بردارد بی آنکه کم بیاورد
آرزو داشتیم
کسی بیاید که دلش باماست
کسی که زیر درختهای کهنه یحیی بچه کرده است
کسی از باران از صدای شرشر باران ومیان پچ پچ اطلسی
کسی که سفره بینداز
وهمه چیز را قسمت کند
نان را
نمره مریضخانه را
سینمای فردین را
شربت سیاه سرفه را
بیدارشو فروغ او آمد
از هیچ کس نترسید
دلش با ما نبود
حرفش با مابود
واسمش شبیه اسم های اول نماز بود
واز هرجا هرچه خواست برداشت
وتوانست یک میلیون را
از روی سی وپنج میلیون بردارد وکم نیاورد
او آمد از میان باورهای کهن ما
از درون حماقت روشنفکران
نه از میان شرشر باران
از درون رگبار گلوله ها
او آمد
نان را برید وزبان را
سینمای فردین رابست
وشربت سیاه سرفه را به ناصرخسرو برد
ونمره مریضخانه را پولی کرد
در خت های خانه سید جواد را قسمت نکرد
جنگلهای شمال را تاراج کرد
ما منتظریم
قرن هاست که منتظریم
که کسی می آید
وبرایمان کاری می کند
ولی همیشه
پس از سالها
کسی می آید ولی دریغ
برایمان کاری نمی کند
چون میداند
که ماعاشقیم
قبل از آنکه
عاقل باشیم
4/8/1385
۱۳۸۷/۵/۷
پرسید چرا چنینیم گفتم
تن در حرراتش سوختیم وبه تیره ابرهای استبداد چهره اش پوشاندیم ودریغا که برای دوباره دیدنش چه جانها که ندادیم چه خونها که نخوردیم ।
۱۳۸۷/۴/۲۹
تار اسلامی
من از این که این استاد به پیروی از سیاست روز میخواهد موسیقی اصیل این سرزمین را هم به اسلام پیوند زند دلم گرفت وگفتم دریغا که در این بوم بر برای یک لقمه نان چه هزینه ها که نبایدپرداخت . شعر زیر حاصل این حال وهواست
ای که زیبا می نوازی تار خود
نام دین را حذف کن از کار خود
دین تو با ساز از کی آشناست
تو نمی دانی که دین ضد غناست
ساز دین جان ها گرفته روی دار
لیک جان بخشد به ما ها ساز تار
ساز تو خوش می نماید حال را
دین کجا یابد چنین اقبال را
لطفیا آهنگ تارت ساز کن
دین خود در خلوتت ابراز کن
موسیقی با دین نباشد سازگار
تار بی دین زن که ماند یاد گار
این نصیحت بشنو از «ساسان» ما
تا شوی ما نا تو در اذهان ما
ساسانی 29/4/1387
۱۳۸۷/۴/۲۰
نگاه
۱۳۸۷/۴/۷
اوضاع وطن
احساس قوی گشت وخِرَد دَر بِدری شد
آن کس که دم از خلق و وطن بود شعارش
دیدی که طرفدار اراجیف خری شد
آن کو که دمکرات بودو اهل تعقّل
دیدی که چه سان مُعترفِ جن ّ وپَری شد
آن کس که ز علم وادبش خلق به حیرت
توجیه گر اصل قضاو قدری شد
با پشت خم وبنیهء کم جبههء ملّی
پشت سر سنجابی کارِش باربری شد
افسوس که آن ملت بالای سی میلیون
بازیچه یک جمع هفشدَه نفری شد
ای وای که اندوخته ءکشور دارا
مسکن به دُبی گشته وشرکت قَطَری شد
آن نهضت آزادی هالو صفت ما
در نیمهء ره کلّه اش از عقل بری شد
هر سر که به اخلاص به دربار فرو بود
یک تیر نصیبش ز سلاح کمری شد
اندیشه وران رخت از این خاک ببستند
آیندهء این ملک خدایا خطری شد
« ساسان » من از اوضاع وطن سخت غمینم