۱۳۹۰/۳/۲۶
علی ای خطای خلقت
۱۳۸۹/۸/۲۰
آیین خرد
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
ننشینیم پس پنجرهی بسته دین
مُرتد از جهل شویم
وبه ایمان خرد روی کنیم
شکر ایزد به همان واژهی چوپان گوییم
گفتهی موسیی عمران ننشانیم به ذهن
رسم وآیین نبوت بزداییم زِ یاد
وبگوییم خدا نیست نیازش به کسی
تا که ابلاغ کند هستی او
نزد ایزد همه همسان وبرابرهستیم
گنبد واسطه ویران سازیم
مثل یک قطره به دریای خدا روی کنیم
خرد ناب دراین فاصلهها جوی کنیم
رکن یکتاییش آیین خداوندی اوست
رو به هرکس بجز او کفران است
احمقانه است اگر واسطه ای بتراشیم
ما چه فردای قشنگی داریم
گر به آیین خردمندی خود روی کنیم
ساسانی 20/8/89
۱۳۸۸/۱۱/۱۳
زاد بوم کهن
دهانی به شادی نگوید سُخن
لبی طعم خنده ندارد بیاد
چمن زرد شد برگ در دست باد
نبارد دگر ابر باران خویش
تهی سفره درویش دارد به پیش
نشانی زمستی کبکان مجوی
بدین جوی خشکیده از آب گوی
به باغ اُفتادند سروان به خاک
فرو مرد خون در رگ سرد تاک
غزالان فراری از این دشت وراغ
نشسته است در باغ فوج کلاغ
نشان نیست از با خِرَد باغبان
که تیمارد این بوستان جوان
چنان سنگدل گشته صیّادمان
که از این قفس نشنود دادمان
سرودی بخوانند هزاران باغ
زحزنش به دل مینهد لاله داغ
که ای بوستانم چنینی چرا ؟
تو ناهید من بر زمینی چرا ؟
تو با اختران همنشین بودهای
کجا لایق این زمین بودهای
تو تاریخ سبز جهان منی
سرود رسای زمان منی
نبینم که خاموش ودر ماندهای
بکش شعله آتش که تو زندهای
ساسان ساسانی 13/11/1388
۱۳۸۸/۱۰/۱۶
روحانیّون
ساسان ساسانی 16/10/1388
۱۳۸۸/۱۰/۶
صیاد روزگار
صیاد روزگار
دیگر بس است
برتازیان خویش
رخصت چه میدهی ؟
یورش برند برصف نیکو غزالها
این جلگه ای که مأمن این آهوان بود
درطول قرنها
جلاّد کور دل
صیّاد سنگدل
بسیار دیده است
طعم هزارگونه جفاهای رنگ رنگ
گاهی به شور
گاهی به جبر
از کف آنها چشیده است
باگردش زمان
آنها فنا شدند
امّاغزالها
ماندندوماشدند
صیاد پُرغرور هم اکنون دشت ما
یکدم بخود بیا
هشدار آخر است
فوّارههای بخت تو در واژگونی یَست
آغاز سرنگونی یَست
آن لحظه که شرار آتش کینت زِحد گذشت
جان وتنت به زیر پای غزالان جان به کف
بر تیره خاک مذّلت لگد شود
تاریخمان گواست
هشدار من بجاست .
ساسان ساسانی 6/10/1388(عاشورا)
۱۳۸۸/۹/۷
سحر خیز
سحر خیز
ای سحر خیز عامل مزدور
اژه ای محسنم زمن شودور
رو دفاع از قلم بدست مکن
روشفاعت زمرد مست مکن
شیخم وقائلم به شرع نبی
دیده ام من به خواب خویش شبی
که ترا سر به زیر خواهم کرد
در اوینت اسیر خواهم کرد
داخل کمسیون مطبوعات
شاهکاری کنم که گردی مات
می زنم بر سر تو قندانی
تا نکو قدر عافیت دانی
گر افاقه نکرد قندانم
گوشت کِتفَت خوراک دندانم
گر لجاجت کنی توبا نظرم
بامدادت سوی اوین ببرم
تا به دستور آن «سعید»* عزیز
بخورد بر سر تو میله تیز
همچو«زهرا»** اسیر خاک شوی
سر دبیر لجوج هلاک شوی
* اشاره به سعید مرتضوی دادستان وقت تهران
** اشاره به زهرا کاظمی خبرنگار ایرانی کانادایی که در زندان اوین کشته شد
ساسان ساسانی 7/9/1388
۱۳۸۸/۷/۲۹
ای رجایی
هادی جان شعر «ای رجایی رجایی رجایی» شما را خواندم درجایی به رجایی گفته ای که « جای طاغوت حالا نشسته » درحالیکه وقتی رجایی درسازمان ملل بود هم جای طاغوت (شاه)سلف همین شخص (خمینی )نشسته بود ونظام عوض نشده لذا من با پوزش شعر شما را اینگونه دوباره نویسی کردم با افزودنی هایی
ای رجائی رجائی رجائی .......... پس کجائی کجائی کجائی؟
سازمان ملل يادت آيد..........کفش خود کندن و پانمائی!
***
شرح ميدادی از محبس شاه ..........شرح آزار و نوحهسرائی
شاهدی گشته بودی درآنجا..........کز ستم ها کنی رونمایی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........نیستی تا ببینی ، کجائی؟
جای طاغوت حالا نشسته! ..........سیدعلی شیخک بی حیایی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........کاش ميشد که حالا بيایی
از شکنجه بگوبی دوباره ..........وز تجاوزگران سپاهی ؛
***
رفته کهریزک ویا اوینی.......... تا به چشمان خودهم ببينی
روده و مقعد پاره پاره! ..........درعدالت به رسم خمینی
***
ای رجائی رجائی رجائی ..........پس کجائی کجائی کجائی؟
نیستی سیدعلی راببینی ..........می کند دروطن اوخدایی
***
مهدی ازدست اوشد فراری .......... موسوی صانعی درحصاری
شیخ کروب راخوانده جاسوس .......... حاج حسین شریعتمداری
***
چین ، کره روسیه دوستانند ..........وحدت کفرورسم خدایی
پولمان رفت لبنان وغزه .......... ساکنان وطن درگدایی
***
آه «ساسان » تو با «هادی» ما .......... می زنید بانگ آزادی ما
دارم امید تا که ببینید ..............روز آزادی وشادی ما
ساسان ساسانی 29/7/1388
۱۳۸۸/۳/۲۵
ولایت موروثی
۱۳۸۸/۳/۲۳
وقاحت فقیه
همه را بُهت گرفت
ماه خرداد است - لیک
همه گان یخ زدهاند
روح شادابی دیروز فسُرده ست کنون
مرگ امید عجب مرگ بدی ست
هیچ کس فکر نمی کرد وقاحت بشود سُکاندار
وبه این خلق بگوید
که ذغال است سفید
ناله در گوش چه چاهی بکنیم
زهر فریاد کجا از دل خود دور کنیم
نعش امید که مانده است براین سینهی تنگ
در کجای وطن غمزده مان
دفن ودرگور کنیم
مردمی ساده دلیم
خاکمان زرخیز است
باوری کهنه بلامان شده است
واز این روست که ما ویرانیم
گرچه پروردهی این مام قشنگ ایرانیم
ساسان ساسانی 23/3/1388
۱۳۸۸/۳/۵
وطن یعنی
وطن یعنی فساد بی نهایت................ وطن یعنی که دین عین سیاست
وطن یعنی عبا عمامه نعلین.............. وطن یعنی که نحسی بین سعدین
وطن یعنی زمان رنگ سیاهی........... وطن یعنی تباهی در تباهی
وطن یعنی عزا وگریه زاری................زدن زنجیر از بهر ناهاری
وطن یعنی عزای بی نهایت............... سروسینه زدن بهر شفاعت
وطن یعنی خرد تعطیل کردن............ برای خرشدن تعجیل کردن
وطن یعنی خدای تشنهی خون........ وطن یعنی بمانی مسخ ومجنون
وطن یعنی جوانان بر سر دار..............وطن یعنی بها دادن به ادبار
وطن یعنی دعای ندبه واشک............ زدن بر سر برای آب یک مشک
وطن یعنی اسیر دام تزویر................ وطن یعنی که بد افتادهایم گیر
وطن یعنی چو بَرّه زنده ماندن.......... به هرسویی که چوپان گفت راندن
وطن یعنی قبول سفله بودن............. وشیخی را به خود قیم نمودن
وطن یعنی ضلالت فقر نکبت..............وطن یعنی تعصب جهل خّفت
وطن یعنی که عزت رفت بر باد.......... زگمراهی نگر بر ما چه افتاد
وطن یعنی ببین اسلام این است.........بمانی معتقد اوضاع همین است
ساسانی 3/3/1388